دایانا هاشم نیادایانا هاشم نیا، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

♡دایانا♥جوجه♡♥ مامانی ♡♥و بابایی♡♥

تجربه سزارین واسه متولد شدن دایانا

1393/11/17 22:12
224 بازدید
اشتراک گذاری

صبح22دی ماه که من واسه چک کردن و ثبت نوارقلب دایانا رفته بودم بخاطر کم شدن حرکتش خانم دکتر ایرانفر بستریم کرد.راس ساعت یازده صبح بستری شدم و لباس زلیشگاه رو تنم کردن.با وجودی که275روز از بارداریم میگذشت اما دردی شروع نشد و پرسنل زایشگاه سرم با آمپول فشار رو واسم شروع کرد.و دردام کم کم شروع شد ولی پیشرفتی نداشتم تا اینکه ساعت چهار عصر دکتر بعد از معاینه دستور سزارین رو داد و ساعت 21من به اتاق عمل رفتم .اولین بارم بود و کمکی ترس داشتم و فشارم افت کرد بعد از بیحسی نخاعی هنوز حس داشتم و کشیدن تیغ رو روی شکمم حس کردم همکن موقع به دکتر بیهوشی اقای دکتر حسینی گفتم من حس دارم و داره چندشم میشه اونم گفتش مگه میشه و من هی تکرار میکردم وقتی دید ترسیدم و دارم پرچونگی میکنم به تکنسینا گفت ماسک رو براش بذارین تا بره بهشت!!بعد از چند ثانیه استشاق گاز بیهوش شدم.قبل بیهوشی یادمه که به تکنسین اتاق عمل گفتم چرا چیزی توی ماسکه نمیاد و کلی خندیدن و بعدش هیچی نفهمیدم.بعد از عمل زمانی که منو میخاستن از اتاق عمل به ریکاوری ببرن بهوش اومدم و شروع کردم به لرزه های شدید خانم دکتر همرام تا ریکاوری اومد و گفت ی دختر خوشکل تپل مپل سالم گیرت اومده و چندتا سوال در مورد سونو گرافیام پرسید تا ببینه حواسم سر جاش اومده یا نه توی ریکاوری بابای دایانا اومد پیشم و ابجیم و مامان جون دایانا.عکس کوچولوم رو اونجا روی موبایل زن داداشم نشونم دادن و لرزشهای بدن من شدیدتر شد.بعد از ریکاوری منو تحویل مسیول بخش دادن و با کمک مامان و مامان شوهر و بابام و بابایی دایانا  منو به بخش منتقل کردن.و بعد از نیم ساعت ★دایانای★ من رو اوردن ♥♡♥♡♥بهترین لحظه زندگیم شد اون لحظه...خلاصه دردای من از همون موقع شروع شدن شب مامانم پیشم موند.درد سزارین بدی بود خیلی بد.تا10روز این دردا باهام بون:'(:'(:'(

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)